X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
من یه دختر یه همسر یه خواهر و در آینده یه مادرم...
من مامان یه دختر کوچولوی دوست داشتنی شدم

کاش میشد ادم یه دارو بخوره و ازون به بعد معنای همه ی متلک ها و گوشه و کناره ها رو که بهت میزنن درک کنی

کاش میشد خیلی راحت متوجه بشی که چند نفر دوست ندارن توی جمعشون باشی

اینطوری آدم خیلی آرومه و میفهمه یه جایی طفیلی نیست

24 شهریور 1394 :: 04:52 ب.ظ :: نویسنده : ستاره

وقتهایی که دخترک خودش رو به خاله هام میچسبونه اون موقع است که تازه جای خالیه مامانم رو حس میکنم احساس اینکه دخترم با تمام بچگیش حس میکنه میون این همه محبت بی دریغ خاله و دایی و پدربزرگ جای خالیه محبت کسی وجود داره کسی که بتونه به راحتی به جای من بهش ارامش بده                                       گاهی اوقات من هم از مادر بودن خسته میشم و دلم میخواد ققط دختر باشم دلم میخواد مادرم باشه تا بجای من برای دختر کوچولوم مادری کنه و من فقط نظاره گر باشم                                                                                




5 خرداد 1393 :: 02:08 ق.ظ :: نویسنده : ستاره

شماهام بچگی ها توی کوچه با دخترا لی لی بازی میکردین چه حالی داشت...
ما جلوی در خونه هامون سنگ فرش های سیمانی بزرگی بود که طبق یه قانون نانوشته بین همه دخترای شهرک نفت همه جا لی لی بود اخه کاملا بی عیب و نقص بود هرجا که میخواستی بازی کنی لی لی اماده بود...فقط کافی بود شماره هارو بنویسی تا لی لی حاضر باشه و شروع کنین به بازی کردن
دخترای هم سن و سال من که توی شهرک نفت اهواز ساکن بودن میدونن من چی می گم...
اخرین باری که چشمم به اون سنگ فرش های سیمانی افتاد وقتی بود که داشتن اونا رو میکندن تا سنگ های کوچولوی زرشکی و سفید بی روحی بذارن که به درد لی لی بازی کردن هیچ دختر بچه ای نمیخورد...
چقدر دلم واسه اون سنگ های بزرگ سیمانی که برای ما پراز خاطره و پراز دوستی بود تنگ شده...
یه کار دیگه که توی حیاط های شهرک نفت بازی میکردیم بالا بلندی بود نمیدونم جاهای دیگه چی بهش میگن بازی اینطوری بود که یکی گرگ بود و بقیه برای فرار از دستش باید به بلندی پناه میبردن و گرگ هرکس رو میگرفتن اون شخص گرگ میشد حیاط های شهرک نفت پراز سکوهای کوتاه و بلند بود و خوراک بازی بالا بلندی...
اون موقع ها تو کوچه ها همیشه یه بچه رو بلندی بود و یکی دیگه پایین منتظر بود تا دوستش یه لحظه بیاد پایین و گرگ بشه اخرین باری که این صحنه رو دیدین یاددتونه؟
ماها قایم موشک هم بازی میکردیم اخه حیاط ها پراز ستون و درخت و گوشه و کنار واسه بازی بود لابلای مورد ها جای مورد علاقه من بود واسه قایم شدن هرچند هروقت بیرون میومدم یکی دوتا ملخ توی لباسام جا خوش میکرد ولی خب جای خفنی بود واسه قایم شدن...
اونموقع ها وقتی بزرگترها از جایی رد میشدن یه بچه اویزون میشد تا پشتشون قایم شه و مدام هیس هیس میکرد تا لوش ندن و دوستش جاش رو پیدا نکنه الان کدوم بزرگتری حوصله این کار رو داره اصلا الان بچه ای این کارو میکنه؟
ما زو هم بازی میکردیم اصلا حیاط ها یه تیکه هم داشت که مخصوص زو بود...
تازه ما جاکولری هم داشتیم که روش بشینیم و لواشک و پفک بخوریم اینو دیگه همه بچه های اهواز و خوزستان یادشون...
ولی خدایی الان فکرش رو که میکنم ما اونموقع ها این همه دوست داشتیم و همیشه تو کوچه بازی میکردیم و الان هم با خاطراتش خوشیم ولی بچه های ما توی این اپارتمان ها دلشون به چی خوشه ...دخترا هیچ وقت لذت لی لی کشیدن و لی لی بازی کردن رو نمی فهمند اونا هیچ وقت نمی فهمن چرا مامان هاشون گاهی اوقات مراقبن پاشون رو خط نره...
اونا هیچ لذت گرگ نشدن رو توی یه بازی درک نمیکنن...
اونا هیچ وقت مزه قایم شدن پشت سر یه رهگذر یا لای درخت هارو نمی فهمن
بچه های ما هرگز نمی فهمن چرا پدراشون به اینکه چقدر میتونن بگن زووووو افتخار میکنن...
پسرای ما لذت دویدن دنبال یه گربه رو هیچ وقت حس نمی کنن دخترای ما هیچ وقت نمی فهمن چه حالی داره وقتی توی کوچه یه زیر انداز بندازی و بشه خونت و تمام دخترای محل خاله های عروسکت...برای اونا هیچ وقت پفک غذای شاهانه نیست برای اونا هیچ وقت اب چای داغ و لب سوز نیست...
بچه های ما دیگه نمی بینن مامانا تو کوچه ها با هم و کنار هم میشینن و حرف میزنن دیگه همسایه ها خاله و عمو نیستن ...
دبگه وقتی یه غریبه وارد محل میشه همه نمی فهمن ...
دیگه حتی واسه پسرا همه دخترای محل ناموس نیستن...
دیگه هیچی مثل قبل نیست ...
من دلم واسه قبل تنگ شده...
من بچگی هام رو همون روزای رنگی
واسه اون روزایی که زندگی تو کوچه با صدای جیغ و داد بچه ها جریان داشت...

 

1 شهریور 1392 :: 05:19 ب.ظ :: نویسنده : ستاره

تا حالا شده تو خواب یه چیزی ببینی و یه حرکتی بکنی که اون حرکت باعث بیداریت از خواب بشه من چند دفعه از این اتفاقا افتاده ...
یکی دوبار تو خواب دستم رو بلند کردم و وقتی اوردم پایین شپلق خورده تو گوش شوهری بدبخت از همه جا بیخبرم منه پرروام بااینکه گیج و منگ بودم خودم رو به خواب زدم و از لای چشم هام به قیافه مظلوم و وحشتزده اش نگاه میکردم...
اما این دفعه اخر مال دیشب بود که توی خواب دستم رو بردم جلو یه چیزی بردارم اما از شانس بدم ناخنم خورد به لاله گوش ریحانه و طفلی بچم چنان از جا پرید که حد نداره خیلی دلم واسش سوخت خیلی گریه  کرد وقتی بابام اومد بالا سرم و پرسید چی شده ترسیدم بگم دعوا کنه بگه ناخنهات رو کوتاه کن ... اخه از ناخن های همیشه بلند من و خواهرم بدش میاد...
منم با ترس گفتم حتما خواب بد دیده...
خب چی میگفتم؟

بابام هم گفت خب یه کمی شیر بهش بده و باهاش حرف بزن تا اروم بشه یا میخوای بدش بغل من که راش ببرم شاید دوباره بخوابه...

این جوجه فرصت طلب منم تا صدای بابام رو شنید گردن کج کرد و دستاشو گرفت بالا و در حالیکه به حلقه طلایی دور سرش تشکیل میشد رفت تو بغل بابام و وقتی بابا م راه افتاد ریحانه روشو کرد به من و از اون قیافه های شیطانی که توی کارتون تام و جری  به خودشون میگیرن پیدا کردو خندید یعنی مطمین شدم که صد در صد بابام از دستم رفت این فسقلی بدجور دل بابام رو برده...
خدایا خودت کمک کن خب این چه وضعیه؟من بابایی مهربون خودم رو میخوام که فقط مال خودم باشه خب...

1 شهریور 1392 :: 05:18 ب.ظ :: نویسنده : ستاره

من اصلا خجالت نمی کشم که اعتراف کنم دو روزه شروع کردم نماز میخونم و توی همین دو روز خیلی چیزا تغییر کرده باور کنین حتی اراده من واسه دوباره رژیم گرفتن...
من نامردم اگر تا عروسی پسر داییم به وزن و هیکل سابقم برنگردم...
البته خدایی خب من یه زنم یه خانوم ...
ولی روی قولم میمونم

1 شهریور 1392 :: 05:12 ب.ظ :: نویسنده : ستاره

نمیدونم شما هم این کار رو انجام میدادین یا نه...
راستش تا جایی که یادم میاد پدر و مادرم هیچ وقت روی تختشون نخوابیدن
همیشه رختخواب مینداختن روی زمین میخوابیدن
پدر من همیشه شش صبح میرفت سر کار اخه کارش عملیاتی بود روی چاههای نفت بود البته این حرفها مال اونموقع است که من شاید اول و دوم ابتدایی بودم
بعد از اینکه پدرم میرفت سرکار من یا خواهرم میرفتیم روی جای خالی پدرم کنار مادر خدابیامرزم میخوابیدیم گرمای تن پدر روی رختخواب عطر تن مادرم میون اون پتوها و ملحفه ها همه با هم حس خیلی قشنگی داشت الان حاضرم خیلی چیزها بدم تا اون روزها دوباره برگرده دلم واسه جرنگ جرنگ النگوهای مادرم که خبر از اومدنش میداد یا صدای ماشین بابا که توی پارکینگ حیاط میپیچید
یادش بخیر بچگی هامون کاش برمی گشت

1 شهریور 1392 :: 05:10 ب.ظ :: نویسنده : ستاره

شب شهادت حضرت علی دعای جوشن کبیر رو با خواهرشوهر بزرگ دخترش با تلویزیون همراهی کردیم چقدر گریه پکردم یاد اهواز و شب های احیا خونه داییم افتادم اون سالی که خودم به تنهایی سحری رو بین اون همه ادم تقسیم کردم و اون سینی های سنگین جابجا کردم فقط واسه گرفتن یه حاجت خدایا من که حاجتم رو نگرفتم ولی دل تو رو شاد کردم چون به روزه دارات خدمت کردم بازم شکرت

1 شهریور 1392 :: 05:08 ب.ظ :: نویسنده : ستاره

یه چیزایی از بچگی هام که با پدربزرگم شب ها توی حیاط میخوابیدیم یادم میاد اما خیلی مزش رو نشنیده بودم تا اینکه اونشب توی کرمانشاه شب خونه خواهر شوهرم خوابیدیم و لی نه زیر سقف خونه زیر سقف اسمون اینقدر مزه داد ریحانه رو توی پتو پیچیدم و توی تراس خونه عمه خانوم که از حیاط هم بزرگتره خوابیدیم....
چه حس شیرینی بود ....
هوای خنک و تمیز ....
قبل از خواب شوهرم سر به سر
پسر خواهرش میذاشت که یه کوچولوی سه ساله شیطون و پرسروصدا ولی ترسو ...
چقدر خندیدیم....
 به خودم قول میدم باز هم اگر بهم یه همچین پیشنهادی بدن قبول میکنم صد در صد مطمین باشید ...
من که خیلی بهم خوش گذشت درحالی توی اهواز همه دارن از گرما میسوزن ما تو کرمانشاه تا صبح توی هوای ازاد زیر لحاف لرزیدیم...
خدایا من رو ببخش ولی اصلا عذاب وجدان ندارم....
خیلی بهم خوش گذشت یه لحظه هم جای کسی رو خالی نکردم....

1 شهریور 1392 :: 05:06 ب.ظ :: نویسنده : ستاره

http://s1.picofile.com/file/7896736555/IMG_1183.jpg

اینجا هم جوجه کوچولوی من بعد ار کلی شیطنت غش کرده

26 مرداد 1392 :: 01:34 ب.ظ :: نویسنده : ستاره

http://s2.picofile.com/file/7896710428/IMG_1271_Copy.jpg

اینم عکس ریحانه امیدوارم باز بشه

این تولد شش ماهگیش هست

26 مرداد 1392 :: 01:18 ب.ظ :: نویسنده : ستاره
1 2 3 4 5 ... 14 >>
موضوعات
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 58539

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید