X
تبلیغات
نماشا
رایتل
من یه دختر یه همسر یه خواهر و در آینده یه مادرم...
من مامان یه دختر کوچولوی دوست داشتنی شدم

همونطوری که میدونید من با یه پسر از کرمانشاه ازدواج کردم که رابطه اشنایی ما یه دوست خانوادگی بود... 

و خواهر من با پسر داییم ازدواج کرد... 

خب مهریه من رو پدرم با مشورت داییم هزار سکه انتخاب کردن و توی مهظر بخاطر حاج آقای عاقد بابام نصفش کرد و شد پونصد تا... 

واسه عقد خواهرم ، خواهرم و پسر داییم با هم روی چهارده تا سکه توافق کردن و همه باهاشون کنار اومدن بخاطر اینکه پسر دایی و دختر عمه بودن... 

واسه عقد من چون از یه شهر دیگه اومده بودن و برای ÷درم و داییم خیلی سخت بود خواستن مثلا یه پشتوانه واسه من داشته باشن هرچند که مهریه واسه یه دختر بعد از طلاق خوشبختی نمیاره ولی خوب خواستن به نظر خودشون یه راه حلی باشه ولی بعد از یه مدت که پدرم بیشتر با خونواده همسرم آشنا شد با همون پونصد تا هم مخالف بود ولی خب دیگه حرفی هم نزد کلا پدر من با مهریه زیاد مخالفغ ولی واسه ازدواج من یه جورایی ترسیده بود.... 

بعد از اون مامان شوهرم مدام میگفت کار بابات خیلی بد بود که هزار تا سکه واسه مهرت خواست ما این همه راه اومده بودیم واسه خواستگاریه تو بعد بابات اینطوری کرد کارش بد بود... و مدام تا حرف مهریه کسی پیش میومد اینو میگفت ... 

تا اینکه قضیه خواستگاریه خواهرم پیش اومد و مهریه خواهرم شد چهارده سکه... 

مادر شوهرم میگه خب بابای تو واسه خواهرت میتونست مهریه کم بگیره ولی واسه پسر من نتونست مردم واسه داماد جدید مهریه رو بیشتر میکنن بابای تو کمترش کرد نکنه میترسید دخترش رو دستش بمونه و از این حرفا... 

حالا شما فکر کنین این حرفها واسه من چقدر زور داشته باشه خوبه؟؟؟؟ 

این قیافه منه وقتی مامان شوهرم این حرفهارو میزنه 

26 دی 1390 :: 11:42 ب.ظ :: نویسنده : ستاره
موضوعات
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 58539

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید