X
تبلیغات
نماشا
رایتل
من یه دختر یه همسر یه خواهر و در آینده یه مادرم...
من مامان یه دختر کوچولوی دوست داشتنی شدم

یادتونه گفتم خونمون یه خبرایی بوده 

عقد خواهرم بود با پسر داییم خیلی خوش گذشت البته به بقیه من که از زور سرماخوردگی داشتم پس می افتادم 

البته جشن عقد بعد از محرم و صفره ولی اون شب بعد از محظر (محزر.مهظر.مهضر.محضر.مهزر. هر کدوم درسته)همه اومدن خونه تازه بعضی از دخترخاله ها و پسر عمه هام با زناشون هم اومدن زدیم و رقصیدیم و کیفیدیم بسیارو کلی خوش به حالمان شد که خواهر جانمان شوهر کرد 

و شوهرشان سرباز است در تهران و به زودی که سربازیش تمام شد و دانشگاه خواهر ما نیز میروند سر زندگیشان به خوشی... 

ولی ان شب شام دادیم بسیار ... 

چای دادیم بسیار... 

و در عمرمان اینقدر از شیرینی خریدن خودمان بدمان نیامده بود دو مدل شیرینی خریداری نمودیم یکی به غایت خوب ودیگری به غایت بد و هنوز از ان بدها ۲ کیلویش مانده که الهی سگ بخوردشان ما دیگر ریختشان را نبینیم غصه بخوریم که ما خریدیم 

ای تا صبح ظرف شستیم و زمین جارو کردیم و طی کشیدیم و مبل جابجا کردیم و در این بین الهی قاچ قاچ بشویم داماد جدید بسی زحمت کشید و بسیار ظرف شست و داماد قدیمی که همسری ما میباشد کلی بهش خندید و مسخره اش کرد و تو روح اون کسی که بخواد بهش بگه (اقای داداش محمد با تو هستم اگر بهش بگی دارت میزنم) 

میخواستم امروز راجع به یه بنده خدایی بنویسم که یه بنده خدایه دیگه جلوم رو گرفت و نذاشت حالا باشه تا بعد براش میگم ... 

بعدا یه پست مفصل راجع به این بنده خدا و معضلاتی که به وجود اورده مینویسم که غم و غصه مادر شوهر و خواهر شوهر یادتون بره 

خدایا همه جوونارو بهم برسون الهی آمین 

راستی یه چیز با حال داماد زیر شلواریشو نیاورده بود خودمون بهش زیر شلواری دادیم که با لباس دامادی نخوابه

6 آذر 1390 :: 09:37 ب.ظ :: نویسنده : ستاره
موضوعات
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 58534

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید