X
تبلیغات
نماشا
رایتل
من یه دختر یه همسر یه خواهر و در آینده یه مادرم...
من مامان یه دختر کوچولوی دوست داشتنی شدم

یادمه بچه که بودم مثلا کلاس اول ابتدایی بابام خیلی راحت شب چهارشنبه سوری اجازه میداد برم بیرون و بازی کنیم با بچه ها 

 اما الان با این سن و سال بابام به هیچ نوع اجازه نمیده شب چهارشنبه سوری از خونه بزنم بیرون البته ناگفته نماند حمید هم هی زنگ میزنه سفارش میکنه مبادا بری بیرون... 

خب منم دل دارم دوست دارم برم تو خیابون واسه شب چهارشنبه سوری ولی اخه این نامردا که نمیزارن... 

اخه این سروصداها چیه؟؟؟؟ 

این بمبا چیه؟بخدا بن لادن هم از اینا استفاده نکرده؟!!!صدام قبل از مرگش از اینا ندیده بود.... 

خب من دلم میخواد برم بیرون چی کار کنم... 

داداشم خونه نیست هنوز سر کاره... 

خواهرمم خونه مادر شوهرش پیش شوهریش... 

بابام هم نشسته فیلم سینمایی میبینه... 

اخه من دردم رو به کی بگم... 

نامردا اینقدر سروصدا نکنین تا یه بنده خدایی عین من بتونه بیاد بیرون خب... 

حالا همیشه خدا بابام گفته چرا میمونی تو خونه برو بیرون یه هوایی بخور امشب قرص نباید بری خورده... 

هی میگه نــــــــــــــــــــــــــــــه!نباید بری.... 

این منم پر از غصه

23 اسفند 1390 :: 07:56 ب.ظ :: نویسنده : ستاره
موضوعات
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 58534

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید